تبليغاتX

هزارو يك شهر عشق
دست نوشته هاي يك مسافر

سلام به همه دوستان عزیز

خب بدون مقدمه برم سره اصل مطلب  با اجازه اومدم خداحافظی

خوبی بدی دیدید حلال کنید

دیگه این وبلاگ آپ نمیشه

یا علی  حق یارتون

ویا به قول اون دوست خوب

bayyyyyyyyy or byeeeeeee

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 19:10  توسط عليرضا | 

عشق را وارد کلام کنيم تا به هر عابري سلام کنيم

و به هر چهره اي تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنيم

زندگي در سلام و پاسخ اوست

عمر را صرف اين پيام کنيم عابري شايد عاشقي باشد

  پس به هر عابري سلام کنيم ...

می اندیشم....

 و سر بر می آورم از سکوت

 و می بینم و می شنوم و می اندیشم......

می بینم ردپای سایه های سرد بی احساس را بر تن تبدار سوخته دل

برگهای زرد انقلاب پاییز

می شنوم صدای فریاد بی صدایی را از عمق دخمه های تاریک

و می اندیشم و می اندیشم

و این بار می دانم که این تنها نسیمی از طوفان سوزناک فصل احساسهای

منجمد است...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 20:30  توسط عليرضا | 

 

نمیدونم اول آسمون بوده بعد زمین یا بر عکس ...

ببینم؟تو می دونی آسمون عاشق زمینه یا زمین عاشق آسمون؟

ببینم؟تو نمی دونی کدومشون عاشق ترن؟

ببینم؟تو میگی آسمون عاشق تره که همیشه از اون بالا زمین و نگاه می کنه و وقتی که دلش میگیره یه دل سیر گریه می کنه یا زمین که تو حسرت رسیدن به آسمون دلش ترک ترک برداشته؟

هان؟ببینم؟تو نمی دونی؟...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 19:47  توسط عليرضا | 
  قاصدكها راست ميگويند:

        ما فرصت نداريم..........

وقتى باد

             به اين صحرا مى وزد

مغرور و متكبر

                  مى وزد

همين فردا....شايد

                   ساعتهايمان زنگ بزند.......

و ثانيه ها.........

            در غبار فرسوده مى شوند.....

قاصدك ها راست ميگوند:

                           ما فرصت نداريم


 

كاش مى دانستيد,

جه ترانه ها مى دانم,

و چه تصويرهاى زيبايى دارم,

زيبا ترين شعر ها را..........

بر اب نوشتم...........

و زمزمه هايم را....

بر ابرها خواندم.....

روزى مرا در باران خواهيد يافت

روزى مرا در باران خواهيد يافت.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 18:0  توسط عليرضا | 

گل سرخي برايت روشن ميكنم تا شايد مرا ببيني...من در همسايگي علفهاي گمنام خانه دارم ...ارزويم ايت است كه هر روز بتوانم شعري برايت بگويم و كتابي در وصف تو بنويسم......

من كنار رودهاي قشنگي زندگي ميكنم..كه دوست دارند..يك روز دريا را در اغوش بگيرند...من ايينه اى بر تاقچه اتاقم دارم كه هر صبح همه ى خدايان موهايشان را در ان شانه ميكنند...من با واژها صبحانه ميخورم...و در سطرهاي سپيد یک دفتر خودمن را ميشويم...گاهي واژهاي تازة مي افرينم تا بتوانم با تو حرف بزنم ...وقتي تو هستي .ميتوان خورشيد را از ميانه ى اسمان چيد و در دستمال كهنه اى بيچید و كنار گذاشت....ميتوان ماه را خاموش كرد..ميتوان ستار ه هاي غريب را فراموش كرد...

وقتي تو هستي ..انگار هفت روز بيشتر از خلقت دنيا نميگذرد...همه چيز بكر و دست نخورده است...هنوز هيچ مشامي از گلهاي را كه تازة در ايوان هستي روييده اند نبوييده است...هيچ دستي سيب هاي سرخ را از شاخه نكنده است...زير اولين باران مي ايستم و دستهايم را به طرف افقهاي ناشناخته باز ميكنم ...هيچ ديواري نيست..همه جا پنجره است..هيچ كس فاصله ها را نميشناسد...زمين  پر از مريم و عطر نفسهاي مسيح..نسيم ها را به سوي خود ميكشاند..ميتوان اسوده خيال دوست داشت...عشق ورزيد...عاشقانه حرف زد.....ميتوان يك كبوتر بود يا پروانه اي بر شانه هاي هابيل....ميتوان يك گل سرخ شعله ور بود يا كلمه اي تبدار بر لبان يك عاشق ..   خدا .......خدا.....خدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 17:55  توسط عليرضا | 

وقتی مسافر می شوی                                         

                              زمان استراحت می کند

و من سایه ای می شوم

                              روی نعش شعرهایم.......

وقتی مسافر می شوی

                               من می مانم و

مشتی وازه ی خیس.....

                                    و تو

روزی هزار بار

                  در اینه شکسته قلبم

تکثیر می شوی......

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 16:24  توسط عليرضا | 

تا کجا باید رفت ؟ وقتی سادگیها بر پرده های حریر گستاخی بی رنگ میشود . وقتی تا آخر دنیا

که نگاه میکنم قطره های بودنم ذره ذره ذوب شدن قلب خسته ام را قاب چشمانم میکند.

تا کجا باید دوید وقتی پای گذاشتن بر تن خیابان صدای اسکلتهای تنها را در گوش دلم پر میکند.

وقتی حتی کوچه ها هم با کفشهایم غریبی میکنند . وقتی چشمانم با اشک بیگانگی میکند.

حتی صدای پرنده ای هوای سبزه و گل را زنده نمیکند؟

تا کجا باید رفت وقتی زخمهای تاولزده روح با دستهای پینه بسته هیچ باغبانی هرس نمیشود؟

هیچ قطره ای ژاله ای به روی گلبرگ خسته تنم نمیشود ؟

تا کجا باید دوید تا کجا ؟ حتی گاهی زبان مادری برای مادر هم نامفهوم میشود . وقتی سراب

تا همیشه تنها نئشه تن خسته تشنه است ؟

تا کجا باید رفت وقتی هیچ سکوتی را لبان خسته ام نمیشکند؟ وقتی دلشوره های واقعی

نگرانیهای خیالی را له نمیکند ؟

تا کجا باید دوید تا کجا باید رفت؟ خسته ام خسته وقتی حتی آسمان ترک خورده پر بغض هم

بشارت باران نمیدهد. خسته ام خسته

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 17:24  توسط عليرضا | 

به بازار سياه رفتم براي خريدن عشق , ولي در ابتداي ورودم روي كاغذ خواندم : در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند

اگرچه كوچه های اعتماد بن بست اند و در های عاطفه هميشه بسته...
و دست های نياز هماره بر درگاه اين و آن  دراز...
به اعتبار شانه های تو راه می پيمايم در اين تاريكی محض...
چرا كه جز خلوت آغوشت را ماوا نمی بينم و به جز درگاه تو دری ديگر را نمی كوبم.
چه بسيار سودای يار كه به اندك بهايی فروختيم و چه كم عشقی كه اين ميانه گذارديم...
چون پيمانه های نجابت تهی بود و مجمر شهوت پر...


و عشق واژه ی غريبی است كه اين روزها خريداری ندارد.
 ولی من .......
                      به اعتبار شانه های تو.........
                                                  هنوز هم زنده ام و می خواهم.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 19:49  توسط عليرضا | 

به خيالم که تو دنيا واسه تو عزيزترينم
آسمونها زير پامه
اگه با تو رو زمينم
به خيالم که تو با من يه هميشه آشنايي
به خيالم که تو با من ديگه از همه جدايي
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندوني
اين ديگه يه التماسه
من ميخوام بياي بموني
من و تو چه بي کسيم وقتي تکيمون به باده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 11:37  توسط عليرضا | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 21:24  توسط عليرضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
در اين وبلاگ ميخوام براتون از درد دلام بگم
عاشقانه...پذيرفتي چه فريبنده...آغوشم برايت باز شد چه ابلهانه با توخوش بودم چه کودکانه...همه چيزم شدي چه زود...به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي چه ناجوانمردانه نيازمندت شدم چه حقيرانه ...حرف خداحافظي به ميان آمد چه بي رحمانه...و من سوختم چه بچه گانه اما هنوز هم دوستت دارم.

نوشته هاي پيشين
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پيوندها
جزيره غم
عاشقانه هاي دوسته خوبم
همسفر شبهای تنهائی
تولد پاييز
نازگل (زنجيري)
ملودي(عاليجناب عشق)
زندگي پائيز است
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

ديجيتال کيوان